تبليغاتX
من صبورم اما ...
من صبورم اما ...

دل من نرمتر از جنس حریر/دلم از جنس بلور/گر تو را قصد شکستن باشد/سنگ بی انصافی است/یک تلنگر کافی است

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي
خدايا ...
به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي
عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي
و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم ...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم ...

خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم


خدايا
هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد
هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد ...
تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نور مي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي.
تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي
تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي
تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي.
در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي ...

خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 22:57 توسط لیلی| |

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتاب نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند 

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن

(پابلو نرودا) 

پ . ن : چه حس خوبیه زنده بودن

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 1:40 توسط لیلی| |

هر گاه خداوند تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن
یا تو را در آغوش خواهد کشید
یا پرواز را به تو خواهد آموخت

حس میکنم خدا بغلم کرده و داره پرواز یادم میده
حس فوق العاده ایه

پی نوشت : عمه ام ۴ شنبه فوت کرد. با فرستادن یه فاتحه براش شادش کنین . ممنون

پی نوشت ۲ : خدا جون عمه اومد پیشت . اون رو هم مث من تو آغوش مهربونت بگیر

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 23:11 توسط لیلی| |



تولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 0:34 توسط لیلی| |



لبیک اللهم لبیک

  ثبت نام عمره دانشجویی شروع شده

خبر رو آبجیم بهم داد و گفت که چند تا از بچه های دانشگاه میخوان ثبت نام کنن . خیلی دلم میخواد . منم گفتم آره منم خیلی دلم میخواد برم

امروز بعد کلاس دوستم گفت بیا بریم امور فرهنگی بپرسیم شرایطش چیه . گفت تو اسم نمی نویسی ؟ گفتم نه . گفت چرا ؟ گفتم هنوز لیاقتشو ندارم . خیلی پرونده ام سیاهه . حرم حضرت معصومه روم نمیشه برم . منو چه به عمره 

اومدم خونه به مامان گفتم . گفت برو . خدا خودش میبرتت بالا . اگه پستی عزیزت میکنه . کوچیکی بزرگت میکنه . گناه داری پاکت میکنه  هیچی نتونستم بگم . فقط بغض کردم


سر میز شام به مامانم و بابام گفتم . بابام با شوق گفت برید . خیلی خوبه . یه لحظه بغض کردم  ته دلم لرزید . همه غلطایی که کردم اومد جلو روم . گفتم یعنی میشه ؟ یعنی خدا منو میبخشه و میطلبه ؟ یعنی خدا منو دعوت میکنه ؟ یعنی باهام آشتی میکنه ؟ یا بهتره بگم بهم فرصت میده باهاش آشتی کنم ؟

قرعه کشی ۵ آذره . تو رو خدا دعا کنین اسمم در بیاد . هم من هم آبجیم . دلم بد جور پر میزنه برم پیش خدا . دلم خیلی واسه آغوش مهربونش تنگ شده

فرشته های مهربون
لیلی خیلی به دعاتون نیاز داره ها
مث همیشه کنارم باشین و تنهام نذارین

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 23:24 توسط لیلی| |

سلام دوستای گلم

  وبلاگ بچه های زیست شناسی دانشگاه کارشو آغاز کرده

منم گهگاه توش یه خط خطی هایی میکنم
ازتون می خوام به لینک زیر برید و با نظراتتون ما رو تشویق کنین

     Capricorn  زیست شناسی پیام نور قم Doggy

البته هنوز اول راهیم و خیلی مونده تا بلاگمون کامل و به روز بشه

ما منتظرتون هستیما

Balloons

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 15:20 توسط لیلی| |

میلاد با سعادت کریمه اهل بیت رو به همه تبریک می گم

و یه تبریک مخصوص به دوستای گلم به خاطر روز دختران :

دوستای مجازی :

مهتاب

هاترا

ملودی باران

آرام

فاطیما و دختر گلش

باران

الهه

ژرورا

نلی


و دوستای غیر مجازی :

ملیحه

فاطمه

مهسا

عطیه

نرگس

نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 21:3 توسط لیلی| |
نمی دونم چمه . نمی دونم چی شده . اما حس خوبی ندارم . سر در گمم به مقدار زیاد . هیچ کی نمی خواد کمکم کنه ؟؟ آهای خدا , با توام ها !!!!
هفته دیگه عروسی پسر داییمه و دو تا عروسی دیگه . دنبال لباس و صندل و این چرت و پرتا می ریم اما اصلا حالش نیست . حتی پارچه خوشگلی که خریدم سر ذوقم نمیاره که دست به کار شم و بدوزمش . کارم شده کشتن لحظه هایی که می دونم بعدا حسرتشون رو خواهم خورد . کی می خوام بهتر شم ؟ خدا نمی خوای نگام کنی ؟ دیگه نمی خوام حرفام رو تو بلاگ عسلکم جار بزنم . چه فرقی به حالم می کنه ؟ شاید بتونم هم زمان با تهیه لباس یه ماسک هم پیدا کنم و بزنم به چهره ام تا بقیه بتونن تحملم کنن . ماسک فعلیم خیلی کهنه شده . مث حناهایی شده که دیگه رنگی ندارن . از خودم خسته ام . همه نصیحتم می کنن که بی خیال باش . اما نمی شه . آخه بد جور خردم کردی و رفتی . اگه بار قبل دووم آوردم با قدرت عشقی بود که داشتم . اما الان چی ؟؟

دوباره گوشم درد داره . یادته ؟؟ چه قد درد داشتم . می اومدم پیشت درد مفهومش رو از دست می داد .  یادته با هم رفتیم دکتر ؟ من باید چی کار کنم ؟ خاطره هامو نگه دارم یا بسوزونمشون ؟ بهشون شاخ و برگ بدم یا تبر بزنم به ریششون ؟ کدوم تصویر رو باید تو ذهنم حک کنم ؟ اونی که دوسش داشتم و دوسم داشت ؟ یا اونی که آزارش دادم و آزارم داد ؟ میای , می ری . نمی فهمی با من چی کار می کنی . یه وقت ازم می خوای نفرینت کنم و می گی که باهام بد کردی . یه وقت دیگه میای و می گی دلم تنگ شده بود . آخه من بد بخت فلک زده چه خاکی کنم تو سرم ؟ به خاطر این بار نمی بخشمت . خیلی داغونم کردی . لهم کردی . نمی خواستم هیچ وقت اینا رو بدونی .واسه همین بود که حرفامو یه جا دیگه داد می زدم . می گفتم یه وقت میای بلاگم رو بخونی چیزی نباشه ناراحتت کنه . به هم بریزی . دیگه طاقت ندارم . تموم شدم . ته کشیدم .

دلم واسه وقتایی که با یه خاطره و یه بغض کوچیک اندازه یه دریا گریه می کردم تنگ شده . دکتر گفت سرما خوردی و گلو و سینه ات درد می کنه . نمی دونست چه مرگمه . دکتر من دلم می خواد بغضم بشکنه . گاز اشک آور داری ؟؟

خدا سردرگمم . بی تابم . می خوام آروم شم . دلم واسه خودم تنگ شده . واسه اونی که گهگاه از زیر بار این همه علامت سوال سرشو در میاره و با التماس بهم میگه کمکم کن لیلی . دارم نابود می شم . منو فراموش نکن . من تنهام لیلی . من خیلی تنهام .

 

پ . ن . 1 : با سقوط دستای ما در تنم چیزی فرو ریخت

پ . ن . 2 : حوصله نصیحت شنیدن ندارم . کامنتای پندگونه حذف میشه

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 12:21 توسط لیلی| |
.
.
.
.
آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد .

روباه گفت : ـ سلام .

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : ـ سلام .

صدا گفت : ـ من اینجام ٬ زیر درخت سیب . . .

شهریار کوچولو گفت : ـ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !

روباه گفت : ـ یه روباهم من .

شهریار کوچولو گفت : ـ بیا با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته . . .

روباه گفت : ـ نمی توانم بات بازی کنم . هنوز اهلی ام نکرده اند آخر .

شهریار کوچولو اهی کشید و گفت : ـ معذرت می خواهم .

اما فکری کرد و پرسید : ـ اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت : ـ تو اهل اینجا نیستی . پی چی می گردی ؟

شهریار کوچولو گفت : ـ پی آدم ها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت : ـ آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند . اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است . تو پی مرغ می گردی ؟

شهریار کوچولو گفت : ـ نه ٬ پی دوست می گردم . اهلی کردن یعنی چی ؟

روباه گفت : ـ چیزی است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است .

ـ ایجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت : ـ معلوم است . تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسربچه دیگر . نه من احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو .

شهریار کوچولو گفت : ـ کم کم دارد دستگیرم می شود . یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد .

روباه گفت : ـ بعید نیست . رو این کره زمین هزار جور چیز می شود دید .

شهریار کوچولو گفت : ـ اوه نه ! آن روی کره زمین نیست .

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت : ـ روی یه سیاره دیگر است ؟

ـ آره .

ـ تو آن سیاره شکارچی هم هست ؟

ـ نه .

ـ محشر است ! مرغ و ماکیان چه طور ؟

ـ نه

روباه آه کشان گفت : ـ همیشه خدا یک پای بساط لنگ است

اما پی حرفش را گرفت و گفت : ـ زندگی یکنواختی دارم . من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا . همه مرغ ها عین هم اند همه ادم ها هم عین همند . این وضع یک خورده خلقم را تنگ می کند . اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی . آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند .

صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون . تازه ٬ نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تاسف است . اما تو موهات رنگ طلا است . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت . . .

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد . آن وقت گفت : ـ اگر دلت می خواهد منو اهلی کن !

شهریار کوچولو جواب داد : ـ دلم که خیلی می خواهد ٬ اما وقت چندانی ندارم . باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم .

روباه گفت : ـ آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد . آدم ها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین طور حاضر و آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست . . . تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن !

شهریار کوچولو پرسید : ـ خوب راهش چیست ؟

روباه جواب داد : ـ باید خیلی خیلی صبور باشی ٬ اولش یک خورده دور تر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی . من زیرچشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی ٬ چون سرچشمه همه سو تفاهم ها زیر سر زبان است . عوضش می تونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشینی .

فردای اون روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه .

روباه گفت : ـ کاش سر همان ساعت دیروز امده بودی ٬ اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیای من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن . ان وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم ! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم ؟ . . .هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد .

شهریار کوچولو گفت : ـ رسم و رسوم یعنی چه ؟

روباه گفت : ـ این هم از ان چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته . این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با فلان روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند . مثلا شکارچی های ما میان خودشون رسمی دارند و ان این است که پنچشنبه ها را با دختر های ده می روند رقص . پس پنج شنبه ها بره کشان من است . برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان . خالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص ٬ همه روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم .

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد .

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت : ـ آخ ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم .

شهریار کوچولو گفت : ـ تقصیر خودت است . من که بدت را نمی خواستم ٬ خودت خواستی اهلیت کنم .

روباه گفت : ـ همین طور است .

شهریار کوچولو گفت : ـ آخر اشکت دارد سرازیر می شود !

روباه گفت : ـ همین طور است .

ـ پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته .

ـ روباه گفت : ـ چرا ٬ برای خاطر رنگ گندم .

بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

پی نوشت ۱ :
                  قضیه ما آدما هم همینه . یکی رو می بینیم . اهلیش می کنیم . رهاش می کنیم .
                  و فکر هم نمی کنیم که این اهلی شدن چه به روزش میاره ...

پی نوشت ۲ :
                  انگار یکی اهلی ام کرده ...

پی نوشت ۳ :

                  ...

نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 14:4 توسط لیلی| |

سلام دوست جونیا . خوبین ؟

ازتون می خوام به بلاگ دوست خوبم لیلا سر بزنین و همون طور که با نظراتون منو دلگرم می کنین کلبه کوچیک اون رو هم از گرمای محبتتون پر کنین
رو اسمش کلیک کنین و به بلاگش برین
 لیلا - صبور 

 

آپ امروزم یه سرقته ! تو بلاگ داداشیم یه متن دیدم که بد جور بهم چسبید

 

چقدر حقيرند مردماني که
نه جرأت دوست داشتن دارند
نه اراده‌ي دوست نداشتن
نه لياقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن

با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند ...

 

رو اسمش کلیک کنین و به بلاگش برین
  محمد - من ... 

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 8:47 توسط لیلی| |

سلام دوستای گلم  
امروز تولد یکی از بهترین فرشته های خداست  
فکر کنم یکی از دوستای خوب شماها هم باشه  
یکی که برام خیلی عزیزه  
      ملودی باران       
خیلی دلم میخواست یه جشن تولد گنده تو بلاگم براش بگیرم   made by Laie
اما تنها چیزی که این روزا حال و حوصله اش نیست جشن و پایکوبیه  
دختر بارونی من . فرشته کوچولوی من  
می دونی که چه قد برام عزیزی و چه قد دوست دارم   
می دونی که چقد دلم واسه دستای گرم و مهربونت تنگ شده   
واسه لبخندا و خخخخخخ گفتنات   
عزیز دلم عذر خواهی منو قبول کن 
امیدوارم تا فردا که می بینمت بهتر شده باشم   
و بتونم یه جشن تولد کوچولوی دو نفره و شاد برات بگیرم   
اینم هدیه من   قابلتو نداره قربونت برم  


 


اینم جعبه کادویی که خودم برات درست کردم


 


 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 20:48 توسط لیلی| |

از تـو بـایـد مـی گـذشـتم ولـی افـسوس نـتـونـسـتم

تــو عـروسـک بــودی و مــن آخــر قــصــه دونــسـتـم


تــو وجــــود خــالــی تــو جــز دروغ هــیـــچــی نـــدیـــدم

کاش می شد به این حقیقت پیش از این ها می رسیدم
 

سوختمو سوختمو ساختم هر چی داشتم به پـات باخـتم

کــــاش تـــو رو از روز اول مـــث امـــروز مـی شـنــاخـتـــم


آخـه عـشق یـعـنـی شکسـتن عـاشقانـه سـر سـپـردن

دل ســپــردن بــه سـرابـی در سـکــوت خــویــش مــردن


یــه روزی یــه روزگــــاری حـــرف بــیــن مــا نــگـــاه بـود

عـشقـو نقاشی می کردیم نـقش ما خورشید و ماه بود


بـعد از اون واژه نـوشتیم جمله مون ستاره چین بود

مــث دریـا آبــی بــودیــم مـعـنـی زنـدگـی ایـن بـود
 

سوختمو سوختمو ساختم هر چی داشتم به پـات باخـتم

کــــاش تـــو رو از روز اول مـــث امـــروز مـی شـنــاخـتـــم


آخـه عـشق یـعـنـی شکسـتن عـاشقانـه سـر سـپـردن

دل ســپــردن بــه سـرابـی در سـکــوت خــویــش مــردن

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 10:29 توسط لیلی| |

یه روز از عشق تو مستم یه روز از زندگی خسته

یه روز دستـت توی دستـم یه روز بار سـفر بسته

 

عشـق عشـق عشـق کـی قَـدرتو میـدونه

عشـق عشـق عشـق از دستت دلم خونه

 

یه روز با تـو یـه روز تنـها یه روز بیگانه با هم

تو این دنیای وانفسا آخه دیـووانه ایم ما هم

 

عشـق عشـق عشـق کـی قَـدرتو میـدونه

عشـق عشـق عشـق از دستت دلم خونه

نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 3:12 توسط لیلی| |
سلام سلام دوستای مهربونم

به همه دوستای گلی که چند وقته بهشون سر نزدم یه عذرخواهی بدهکارم . البته مطالبتون رو آفلاین میخونم . زود زود میام پیشتون و کلی نظر میذارم و از خجالتتون در میام

چند وقت پیش مهتاب جونی منو به یه بازی دعوت کرد   اینم جوابای من به این بازی :

5 تا بازیگر زن که دوست دارم :

کتایون ریاحی
الناز شاکر دوست
گلشیفته فراهانی
لیلا اوتادی  Hippie
گلاب آدینه Hairdo

۵ تا بازیگر مرد که دوست دارم :

محمد رضا شریفی نیا
شهرام حقیقت دوست
داریوش ارجمند
رضا رویگری
رامبد جوان

۵ تا فیلم مورد علاقه من :

مجنون لیلی
چپ دست
ازدواج به سبک ایرانی
هم خانه
گیس بریده

سوغاتی ای که دوس دارم :

دوس دارم شده یه چیز کوچیک سوغاتی بگیرم اما بفهمم که به یادم بودن . نفس عمل مهمه نه اینکه چی باشه اما اگه به انتخاب خودم باشه دوس دارم یکی از این دو تا  باشه :
یا سوغاتی خاص اون شهر باشه
یا چیزی باشه که من دوست داشته باشم . سوغاتی و هدیه نشون میده که طرف مقابل چه قد برات ارزش قایله و تا چه اندازه تو و سلایقت رو میشناسه

جاذبه های گردشگری که دوست دارم :

حافظیه
سعدیه
تخت جمشید
دریا ( عاشق نوشتن روی شنای ساحل ام )

 

غذای معروف شهرمون : Chef

آبگوشت قنبید
میرزا قاسمی
باقالا قاتق

5 تا شغلی که دوست دارم : Flower

کاردرمانی
فیزیوتراپی
پرستاری
دام پزشکی  Capricorn  
زیست شناسی ( شناختن هر نوع جک و جونور زنده و غیر زنده )   Doggy

 

5 تا شغلی که ازشون بدم میاد : سبز

کارای اداری و پشت میزی Computer
حقوق و تاریخ و جغرافی ( مشاغل گروه علوم انسانی )
حسابداری
مهندسی ها و کلا هر چی که ریاضی و فیزیک داشته باشه ( مشاغل گروه ریاضی )
مشاغلی که معلوم نیست پولش حلاله یا حرام

 

5 تا خواننده یا گروهی که دوست دارم :

هنگامه
معین
امید
خواجه امیری
مهستی و هایده
آهنگای قدیمی و جوادی مدلای بابا کرم 

نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 4:33 توسط لیلی| |

ای ماه سر به مهر سر از سجده بر مدار

پشت سرت کسیست که شق القمر کند

ز داغت رشته جانم گسسته     غم تو بر دل تنگم نشسته

چنین با فرق خونین رهسپاری     به دیدار گل پهلو شکسته

مرو مرو بابا      مرو مرو بابا

وصیت کردی از من جان گرفتی      گلاب از دیده گریان گرفتی

بمیرم من که از فرق دو تایت      شب احیا به سر قرآن گرفتی

میان اشک و آه و گرم احساس      گرفته بسترت عطر گل یاس

به پیش چشم من دست حسین را       به گریه می دهی در دست عباس

دو چشمت را پدر یک لحظه وا کن      پدر جان زینب خود را صدا کن

پس از تو کوفه شهر بی حیایی است      برای زینبت بابا دعا کن

 

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 12:4 توسط لیلی| |



سلام سلام دوستای گلم

نماز روزه هاتون قبول باشه

این بار با یه آپ متفاوت اومدم Yah

آپ این بار نه شعره , نه خاطره , نه دل نوشته

امروز کاری که مدت ها بود دلم می خواست انجامش بدم رو عملی کردم

نمی دونم تا حالا به اهدای اعضا و بافت های بدنتون بعد از مرگ فکر کردین یا نه ؟

من خیلی بهش فکر کردم  به نظر من خیلی جالب و هیجان انگیزه که قلبت بعد از مرگ تو سینه یه آدم دیگه بتپه و طعم یه عشق پاک دیگه رو بچشه  یا اینکه چشات لبخند مهربون یه چشم دیگه رو ببینه  یا دستات دستای گرم و پر محبت یه نفر دیگه رو تجربه کنه  و تو از تو آسمونا بتونی لبخند رو , رو لبای یه مادر و پدر ببینی و شاد بشی از خدا بیامرزه ای که هر بار با دیدن بچه شون زیر لب برات میفرستن  یا قهقهه های مستانه یه کوچولو رو ببینی که جایگزین اشکا و ترس از دست دادن پدرش شده  خیلی خوبه که بدونی حتی بعد از مرگ هم می تونی مفید باشی و رفتنت باعث ادامه زندگی چند نفر می شه , عزیزانت هم می تونن هر وقت دلشون برات تنگ شد سر بذارن رو سینه ای که قلبت توش داره می تپه و ببینن که تو هنوز زنده ای  یا زل بزنن تو چشمایی که  براشون آشنا ترین چشمای دنیاست و ببیننت که هنوز با چشات داری بهشون لبخند می زنی  این خیلی بهتر از اینه که یادت محدود شه به یه شستن قبرت با گلاب و چند شاخه گل رو قبرت  و یه حلوا و خرمای شب جمعه , که بعیده تو این دنیای شلوغ پلوغ ما کسی یادش بمونه همینا رو واست انجام بده  

 اگه تو هم مث من فکر می کنی  و دلت میخواد همیشه اسمت بمونه و یه عمر دعای خیر یه خانواده بدرقه راهت باشه و از همه مهم تر خودت احساس خوبی داشته باشی  روی لینک زیر کلیک کن و با ایران اهدا آشنا شو . امیدوارم عضو بعدی تو باشی

www.iran-ehda.com

تو لینک زیر به یه سری از سوالای کلی در این مورد جواب دادن :

www.iran-ehda.com/information 

برای اونایی که حوصله ندارن برن تو سایت ایران اهدا و میخوان یه سری اطلاعات کلی داشته باشن توضیح میدم که :

اعضاء قابل اهداء قلب و ريه ها , کبد و روده ها , لوزالمعده و کليه ها است . علاوه بر این اعضا, برخی از بافتهای بدن نیز قابل پیونده . با اهداء قرنيه می شه بينایی را به فردی  که دچار صدمه شديد به چشم شده برگردوند. تاندون و غضروف باعث باز سازی اعضاء آسيب ديده مربوطه می شن . پيوند استخوان می تونه مانع قطع عضو در سرطان استخوان بشه . دريچه قلب برای کودکان با بيماری مادرزادی دريچه ای و بزرگسالان با دريچه آسيب ديده به کار می ره. پيوند پوست نجاتبخش بيماران با سوختگی شديده . پیوند مغز استخوان تنها درمان ممکن در بعضی از سرطان های خون هست . برخلاف عضو، بافت می تونه تا 24 ساعت بعد از مرگ فرد اهداء بشه و حتی می شه اونو برای مدتهای طولانی ذخيره کرد

در صورت مرگ طبیعی نیز امکان اهدای عضو وجود داره . بعد از مرگ کامل به صورت طبیعی تا 48 ساعت نسوجی مانند قرنیه ، دریچه قلب ، استخوان و تاندون قابل اهدا هستن

کل مراحل اهداء و پیوند عضو ( اخذ رضایت از خانواده فرد اهدا کننده تا پايان برداشت و پيوند عضو ) معمولا ٣٦ ساعت طول می کشه 

 بنا بر قانون، کليه بيمارستانها در  سطح کشور اعم از دولتی و غیر دولتی باید موارد مرگ مغزی را به اطلاع واحد فراهم آوری اعضای پیوندی برسونن  بعدش هماهنگ کنندگان عضو پيوندی در محل حاضر شده و با خانواده فرد اهداء کننده در زمينه ابعاد قانونی و اخلاقی اهداء صحبت می کنن

هر سال , تو روز مادر , جشنی برگزار می شه به نام جشن نفس , و از خانواده های اهدا کننده ها و گیرندگان عضو دعوت میشه , این جشن یادبودیه برای اونایی که اهدا کننده بودن

اینم چند تا از عکسای جشن نفس امسال :

متاسفانه خیلی از خانواده ها با اینکه می دونن اجزای بدن عزیزشون بعد چند وقت زیر خاک می پوسه و نابود می شه بازم اهدا رو قبول نمی کنن

 من هنوز نمی دونم واکنش خانواده ام در این مورد چیه , ولی حدس می زنم که حد اقل چند نفر دیگه هم از خانواده ام عضو بشن

ازتون ۲ چیز می خوام :
۱- حتما نظرتون رو در مورد اهدای عضو بگین
۲- اگه نظر مثبتی دارین حتما برین و عضو شین

حالا اگه دلت می خواد به جمع اهدا کنندگان ملحق شی رو لینک زیر کلیک کن

اهدای عضو

از لینک زیر میتونن کد حمایت از اهدای عضو رو برای بلاگتون بر دارین تا هرکسی به بلاگتون میاد با این طرح آشنا بشه

www.iranehda.ir 

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 3:28 توسط لیلی| |

جویند همه هلال و من ابرویت

گیرند همه روزه و من گیسویت

از جمله این دوازده ماه تمام

یک ماه مبارک است آن هم رویت

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 7:31 توسط لیلی| |

سلام دوستای خوبم
چند روز پیش این پیامک رو برای دوستام فرستادم :
امروز روز جهانی خاطراته . اولین چیزی که از من یادت میاد بگو ؟
جوابای با مزه و جالبی گرفتم
:

جوابای فامیل ها :

  • آبجی بزرگم : جیغ بنفش !!!!  البته الان اصلا به بچگی ات شبیه نیستی [ یعنی من جیغ جیغو بودم ؟ وااا  ]
  • آبجی شادی ام : من اونقدر با تو خاطره دارم که حد نداره اولین خاطره از نظر زمان لحظه ای بود که اولین بار تو قنداقت دیدمت  و یه عالمه خاطره از تو که بهترینی
  • دختر دایی جونم : همیشه صمیمی خنده رو همدرد . دوستت دارم
  • اون یکی دختر دایی ام : ۱۳ به در امسال ( خاطره خوش )  گوشی ام که  سوخت ( خاطره نا خوش )  [ یه آهنگ براش بلوتوث کردم . نمیدونستم که ویروسیه . گوشیش دیگه روشن نشد !  ]
  • مهدیه خانم ( زن داداش ِ زن داداشم ) : اولین خاطره ای که از تو یادم میاد عروسیه داداشته  که تو کوچولو بودی و با شوق دنبال خرید تزیینات سفره عقد بودی  [ یادش بخیر  ]

جوابای دوست ها :

  • ملیحه : چشمک   [ ای شیطون . فقط خودم و خودت میدونیم که این چشمک یعنی چی و کی و کجا و با کی ]
  •  rain girl : یه دختر مهربون  تو یه کتابخونه بزرگ با حرف های یواشکی تو آشپزخونه . خخخخخخخ
  • نسرین : ۱ - برق چشات  ۲ - صادقانه صحبت می کنی
  • فاطیما : لیلی صبور
  • هدی : بار اول که بغلم نشسته بودی من نگات نکردم وقتی داشتی از در بیرون میرفتی نگات کردم . تو هم خندیدی و رفتی . بعدشم که دوست شدیم
  • مینا : خنده هات خاله جون !
  • زهرا : یادمه اولین بار که دیدمت خیلی مهربون به نظر رسیدی   اولین چیز مهربونی از تو یادم میاد

جوابای همکلاسیای دانشگاه :

  • فاطمه : اولین چشمکت  یادم میاد و مهربونیت [ تا جایی که یادم میاد من بهش چشمک نزدم  آخه من فقط به پسرای دانشگاه چشمک میزنم]
  • معصومه : اولین چیزی که یادم میاد همون روزیه که من و تو اشتباه از اتوبوس دانشگاه پیاده شدیم و مجبور شدیم مسافت طولانی ای رو با پای پیاده طی کنیم !!!!  [ آخ داغ دلمو تازه کردی . ۳ ایستگاه رو پیاده رفتیم . تازه کلاسمون هم دیر شده بود . ببینید ما چه مشقت هایی می کشیم در راه دانش !  ]
  • فهیمه : مهمونی تو خونه شما  شب امتحان شیمی Reading a Book [ چه قد خوش گذشت اون شب ]

 

 

راستی تو چی بازدید کننده گرامی ؟ اولین چیزی که از من یادت میاد چیه ؟ حتما بگو

نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 3:44 توسط لیلی| |

نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:49 توسط لیلی| |

مولای من هرگز نگویمت بیا دست من بگیر

عمریست گرفته ای مبادا رها کنی 

  

عمریست که از حضور او جا ماندیم

در غربت خویش سرد تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غربت کبری ماندیم

 سلام دوستای گلم . عیدتون مبارک . امیدوارم بهترین عیدی رو از خود آقا بگیرین

چند تا حدیث و سخن از امام زمان گذاشتم براتون . آخه ما همیشه از نبودنش میگیم . بیاین یه بارم ببینیم که اون چی گفته :

۱ - از آنچه برايتان سودي ندارد پرسش نكنيد ، و خود را براي دانستن آنچه از شما نخواسته اند به زحمت نيندازيد
 

۲ - اگر طلب مغفرت و آمرزش بعضى شماها براى همديگر نبود، هركس ‍ روى زمين بود هلاك مى گرديد، مگر آن شيعيان خاصّى كه گفتارشان با كردارشان يكى است

 

۳ - از فضائل تربت حضرت سيّدالشّهداء آن است كه چنانچه تسبيح تربت حضرت در دست گرفته شود ثواب تسبيح و ذكر را دارد، گرچه دعائى هم خوانده نشود.

 

۴ - من آخرين وصيّ پيغمبر خدا هستم به وسيله من بلاها و فتنه ها از آشنايان و شيعيانم دفع و برطرف خواهد شد

  

۵ - همانا خداوند متعال ، إباء و امتناع دارد نسبت به حقّ مگر آن كه به إتمام و كمال برسد و باطل ، نابود و مضمحل گردد

  

۶ - همانا پدران من (ائمّه و اوصياء عليهم السلام ) ، بيعت حاكم و طاغوت زمانشان ، بر ذمّه آن ها بود ؛ ولى من در هنگامى ظهور و خروج نمايم كه هيچ طاغوتى بر من منّت و بيعتى نخواهد داشت

  

۷ - من آن كسى هستم كه در آخر زمان با اين شمشير - ذوالفقار - ظهور و خروج مى كنم و زمين را پر از عدل و داد مى نمايم همان گونه كه پر از ظلم و جور شده است

  

۸ - از خدا بترسيد و تسليم ما باشيد، و امور خود را به ما واگذار كنيد، چون وظيفه ما است كه شما را بى نياز و سيراب نمائيم همان طورى كه ورود شما بر چشمه معرفت به وسيله ما مى باشد؛ و سعى نمائيد به دنبال كشف آنچه از شما پنهان شده است نباشيد.

  

۹ - ما بر تمامى احوال و اخبار شما آگاه و آشنائيم و چيزى از شما نزد ما پنهان نيست

  

۱۰ - هر كه خواسته اى و حاجتى از پيشگاه خداوند متعال دارد بعد از نيمه شب جمعه غسل كند و جهت مناجات و راز و نياز با خداوند، در جايگاه نمازش قرار گيرد

 

۱۱ - سجده شكر پس از هر نماز از بهترين و ضرورى ترين سنّتها است

  

۱۲ - به درستى كه من سبب آسايش و امنيّت براى موجودات زمينى هستم ، همان طورى كه ستاره ها براى اهل آسمان أمان هستند

  

۱۳ - قلوب ما ظرف هائى است براى مشيّت و اراده الهى ، پس هرگاه او بخواهد ما نيز مى خواهيم

 

۱۴ - همانا بهشت جايگاهى است كه در آن آبستن شدن و زايمان براى زنان نخواهد بود، پس هرگاه مؤمنى آرزوى فرزند نمايد، خداوند متعال بدون جريان حمل و زايمان ، فرزند دلخواهش را به او مى دهد همان طورى كه حضرت آدم عليه السلام را آفريد.  

۱۵ - چگونگى بهره گيرى و استفاده از من در دوران غيبت همانند انتفاع از خورشيد است در آن موقعى كه به وسيله ابرها از چشم افراد ناپديد شود.  

۱۶ - چنانچه خداوند متعال اجازه سخن و بيان حقايق را به ما بدهد، حقانيّت آشكار مى گردد و باطل نابود مى شود و خفقان و مشكلات برطرف خواهد شد 

۱۷ - ملعون و نفرين شده است آن كسى كه نماز صبح را عمدا تاخير بيندازد تا موقعى كه ستارگان ناپديد شوند 

۱۸ - هيچ چيزى و عملى همانند نماز، بينى شيطان را به خاك ذلّت نمى مالد و او را ذليل نمى كند. 

۱۹ - خدا با ما است و نيازى به ديگران نداريم ؛ و حقّ با ما است و هر كه از ما روى گرداند باكى نداريم

 

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 1:19 توسط لیلی| |

 



 خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
سلام سلام دوستای گلم
امروز برای سومین بار عمه شدم
یه دخمل تپل مپل Baby Girl
هنوز ندیدمش فسقل بانو رو  آخه تازه به دنیا اومده
کلی خوشحالم

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 17:2 توسط لیلی| |

سلام دوستای خوبم

بالاخره اون یکی بلاگم رو آپ کردم . درست یا غلط بودن کارم رو نمیدونم . شما کمکم کنین و بگین که ادامه بدم یا نه؟
راستی هر کی دوست داره بگه که آدرس بلاگمو بهش بدم . به دلایلی نمیخوام بذارمش اینجا

 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 19:4 توسط لیلی| |

به جز حضور تو
هيچ چيز اين جهان بي كرانه را جدي نگرفتم
حتي عشق را ... !

( شادروان حسين پناهي )

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 16:54 توسط لیلی| |

همیشه پای یک زن در میان است !
خیلی جالب و باحاله . حتما برین ببینین

نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 1:26 توسط لیلی| |

شگفتا
وقتی بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند
چه غم انگیز است وقتی
چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد
می نالد
و تو تشنه آتش باشی . نه آب
و وقتی چشمه خشکید و از آسمان آتش بارید
و از زمین آتش روئید
تو تشنه آب شوی نه آتش
و بعد عمری گداختن
از غم نبودن کسی که
تا بود از غم نبودن تو می گداخت

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 5:16 توسط لیلی| |

 

اگه بختت زير آوار زمون جون مي كنه

اگه حرفاي نگفتت توي سينه داره فرياد مي زنه

اگه خورشيد دلت هزار سالم طلوع نكرد

اگه باغ آرزوت حتي يه غنچه وا نكرد

اگه سرماي زمستون دستاتو مچاله كرد

اگه باز دلت يه عالمه گرفت و ناله كرد

اگه بغض هر شبت رنگ تمنا رو گرفت

اگه پرسه هاي تنهايي تو بوي نم گور رو گرفت

اگه باز از سر پرچين دلت كبوترت پر زد و رفت

اگه باز دل كوچيك و مهربونت سفر عشق نرفت

اگه هر لحظه ي عمرت غم تنهايي گرفت

اگه باز زمونه با تو سر نامردي گرفت

اگه باز تموم ديوارا سرت خراب شدن

اگه رويا هاي هر شبت بازم سراب شدن

اگه گل هاي اقاقي همشون زرد شدن

اگه آواز قناري همه پر درد شدن

اگه خون يخ زده تو رگ هاي بي جون تنت

اگه گرد بي كسي نشسته روي بدنت

اگه نامه هات دوباره هيچ جوابي ندارن

اگه اشك و گريه هات بازم حسابي ندارن

اگه قار قار كلاغا يادگار تو شدن

اگه باز نوشته هات رفيق و يار توشدن

اگه حتي از خدا وبنده هاش دلت گرفت

اگه آسمون چشمات دوباره بهونه ي گريه گرفت

( قول بده گريه نكني چون شدي مثل خودم )

 

 



سرقت شده از ستایش هستی

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 13:16 توسط لیلی| |

من همون جزیره بودم ساده و صمیمی و نرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه


اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا


دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن بازسراغتو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 21:24 توسط لیلی| |

پرید ! خسرو شکیبایی هم پرید . باورم نشد وقتی شنیدم . دوسش داشتم . خواهران غریب و خانه سبزشو . صداشو . مخصوصا دکلمه ای که رو شعر فروغ اجرا کرده و الان رو بلاگمه . خدایش بیامرزد

نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 17:41 توسط لیلی| |

سلام دوستای گلم 
تعجب نکنید ! به دوران کودکی ام Baby Girl بر نگشتم ! اینا یادگاری های Painter دوستای کتابخونه ام و خاطرات خوب خرداد ماهمه



اینا شاهکار های
holy girl عزیزمه 
یادتون نره به
لحظه نایاب دوستم سر بزنینا Flower













اینم شاهکار آرزو جونمه




اینم تصویر آخرین روز کتابخونه
  اونایی که میبینید هنوز نشستن دارن میخونن    نفرات اول تا سوم گروه های آزمایشی مختلف اند 



شب خوش 
خوابای رنگی ببینید دوستای گلم   

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 3:12 توسط لیلی| |
 سلام سلام دوستای گلم 
دلتون برام تنگ شده بود ؟ میدونستم  یه مدته حوصله آپ کردن درست حسابی نداشتم یه سر میزدم و میرفتم , تا امروز گه گفتم بسه هر چی زانوی غم بغل گرفتم , هیچکی که نمیفهمه , پس بیخیال دنیا و هر چی توشه , بذار بگذره , هر چند میدونم این حرفا عمرشون چند ساعت بیشتر نیست و تا تنها میشم بازم منم و خودم ولی اومدم این جا بنویسم , شاید هی خوندمشون و باورم شد . امروز یه لحظه زد به سرم که دوباره اون بلاگمو آپ کنم هر چند که خیلی وقته که سراغش نرفتم ولی جای خوبیه واسه داد زدن . شایدم این کارو نکنم . نمیدونم فعلا

چند شب پیش عروسی دعوت داشتیم   عروسی یکی که خیلی واسم عزیزه  دختر دوست بابامه و با هم خیلی جوریم ( باباهامون 30 ساله با هم دوستن )
 اون شب خیلی خوش گذشت . زدیم و رقصیدیم  همه چیز عالی بود . خودشم که مث فرشته ها شده بود . البته بگم ایشونم جز اون دسته از دختراییه که عروس میشن آدم نمیشن !!  آخه از همون دور هی شیطونی میکرد و آتیش میسوزوند . وقتی ما رسیدیم حمید پیش فهیمه نشسته بود   یه لحظه بهشون حسودیم شد  به خوشبختی شون . به این که یه سال و خورده ای حمید اومد و رفت  تا بابای فهیمه راضی شد . به این که به هم رسیدن  با همه وجودم واسه خوشبختیشون دعا کردم praying بی خیالش . مثلا میخواستم اینا رو اینجا نگم . آدم نمیشم که

دوست جونیا شرمنده که لیلی بی حاله , برام دعا کنین , نمیخوام چیزایی رو که باور کردم خراب بشه . دعا کنین که چیزایی که همیشه ندید گرفتم و باور نکردم الان جای باورای قشنگ و عاشقانه ام رو نگیره . خیلی برام دعا کنین . هر وقت که بارونی شدین و  خدا مهمون قلبای پاک و مهربونتون شد منو فراموش نکنین  

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 0:11 توسط لیلی| |